کلیسای جامع شارتر

 

 charters12.jpg

 

charters14.jpg

 

charters13.jpg

 

 

charters11.jpg

 

charters3.jpg

 

 

تو به نقش قهوه اعتقاد داری به پیش بینی به بازی های بزرگ من فقط به چشمهایت.

پل ورلن(Paul Verlaine ) ، در ســال 1844 در شهر متز (Metz ) ، در شمال شرقی

 

پاریس ، به دنیا آمد. در دوران تحصیل ، دانش آموز باهـــوشی بود و به نقاشی و کاریکاتور

 

علاقه داشت.پس از پایان دورهً متوسطــــه ، در شهرداری پــاریس زیر نام کارمند سادهً اداری

 

 مشغول به کار شد و بدین ترتیب فرصت کـــافی برای شرکت در محافل ادبی را پیدا کرد. در

 

 بیست و یک ســـــالگی به نوشتن نقد های ادبی پــــرداخت و اولین مجموعهً شعر خود را در

 

 1866، با عنوان اشعار کیوانی(Poèmes Saturniens ) به چـــاپ رساند. در سال 1869،

 

همزمان با انتشــــار مجموعهً بزم های عاشقانه(Fetes galantes ) ، به دختر شانزده ساله ای

 

 به نــام ماتیلد موته ( Mathilde Mauté ) دل بست که پاکی و صفای او برای ورلن به مثابه

 

رستگـــاری و معصومیت بازیافته بود چنان که اغلب اشعـــــــــــار مجموعهً ترانهً خوش (

 

la bonne chanson ) به چاپ رسیده در 1870، بیـــــــــانگر شادی شاعر و امید او به این

 

 خوشبختی از راه رسیده است که به ازدواج با محبوبش در همین سال انجامید.

 

در 1871، با آرتور رمبو (Arthur Rimboud ) در پاریس ملاقات کرد و مجذوب نبوغ این

 

شاعر جوان شد. در 1872، به اتفــــــــــاق ، به لندن و  پس از آن به بروکسل رفتند. در سال

 

1873، در پی یک منازعه ، ورلن گلوله ای به رمبو شلیــک کرد و به دو سال زندان محکوم

 

 شد. در همین دوران مجموعهً عاشقانه های بی کلام (Romances sans paroles ) در سال

 

 1874 انتشار یافت. ورلن در سـال های زندان عمیقا به خدای خویش نزدیک شد وشعرهایی

 

در این باره سرود که بعدها ، در سـال 1880، در مجموعهً فرزانگی (Sagesse ) به چاپ

 

 رسید.

 

از مجموعه اشعـار دیگر ورلن می توان به گذشته و چندی پیش (1884)، عشق (1888)، به

 

 موازات (1889) و ترانه هایی برای او (1891) اشاره کرد. او، بسیار دیرهنگام موردتوجه

 

 جامعهً ادبی آن زمان قــــــرار گرفت و در سال 1894، پس از مرگ لوکنت دولیل، «ملک

 

 الشعرا» خوانده شد و سرانجام در سال 1894 درگذشت.

 

ورلن به دلیل فاصله گرفتن ار قواعد شعری گذشته، توجه به جنبه هــای موسیقایی کلمات و

 

 استفاده از زبانی غیر مستقیم و نمادین برای القای احساسات، از پیشگامان مکتب نمادگرایی به

 

شمار می آید؛ مکتبی که جهان بیرون را سرشـار از نشانه هایی می داند که در پس آنها معانی

 

 حقیقی نهفته است و هنرمند با قدرت درکی که دارد می تــــواند این نشانه ها را احساس و با

 

 نمادهایی مه به کار می برد به خواننده القا می کند.

 

منبع:گزیده شعرهای پل ورلن

 

عاشقانه های بی کلام

 

ترجمه زهرا تعمیدی

 

 

احساس بهاری

 

توجه کرده ای؟ روزهایی هست که خود را

 

سبک تر از پرنده

 

جوان تر از کودک

 

و حتی شادتر از جوانی پرشور احساس می کنی

 

 

 

به یاد می آوری بی آنکه به یاد داشته باشی...

 

رویا میبینی و نمی بینی

 

انگار شنا می کنی و گویی در پروازی

 

عاشقی و عشقی نداری

 

 

زندگی در نظرت زیباست ولی می خواهی بمیری

 

ترسی از فردا نداری

 

اما اشتیاقی مبهم

 

بیش و کم انسانی در دل می شکفد

 

 

افسوس! باید این خوشبختی از دست برود؟

 

بهتر که زندگی و عذابش نیست گردد!

 

ای خدای مهربان، مرا از تیره روزی حفظ فرما

 

تا چنین لحظهً خوشایندی هرگز از دست نرود.

 

 

 

 

 

 

 

«در انتهاى غم هميشه پنجره اى باز است پنجره اى روشن»

 

پل الوار (1952-1895) شاعري سو رئاليست است او كسي است كه در همه موارد بخوبي مي داند چگونه يك تشبيه پيوسته غير منتطقي را با سواد زدگي آزادي پيوند دهد . كودكي او در حومه پاريس در سن- دني (ناحيه در شمال پاريس) نزديك روستايي كثيف و بي روح كه دود و مه شهر صحنه آراي  فقير آن بود گذشت . آبراه اندوهبار اورك (آبراهي كه رود اورك را به سن پيوند مي زند) با زمينه زنگاري ، سپس كوههاي سويس با آسايشگاه مسلولين ، بينوايي و جنگ سرانجام ، پيكر تكيده جوان را سرشار از عشق به زندگي كرد.

خويش را وانهادم و آتشي ساختم لاجوردي،

آتشي تا هوادارش باشم ....

بخشيدمش هر آنچه روزگار مرا بخشيده بود :

..... پرندگان را با آشيانه هايشان ، خانه ها را با كليد هاشان .

براي جوان گوشه گير ، دوستي با برتون ، سوپو ، آراگون، شريكو ، تسارا، و ماكس ارنست موجب شد كه ماجراي سورئاليسم برايش ارزشمند شود تا آنكه سفر هاي بزرگ او را وادار به شناختن جهان كرد . او لوتره آمون (ملقب به كنت دولوتره آمون، از مبشران مكتب سورئاليسم) آموخته بود كه " شعر بايد همه جانبه باشد ، نه يك جانبه" جنگ اسپانيا به شعرش كه تا آن زمان جز اخلاق تعهدي نداشت ، نوعي مفهوم سياسي بخشيد.

" هنگام آن رسيده است كه همه شاعران حق و تكليف حمايت از چيزهايي را داشته باشند كه عميقا در زندگي ديگر انسان ها و زندگي مشترك نفوذ كرده است ." اين مطلب را پل الوار در لندن در 24 ژوئن 1936 به هنگام گشايش نمايشگاه آثار سورئاليستي كه از سوي رولان پانرو ترتيب داده شده بود فرياد كرد .

الوار با روي برنتافتن دريغها و روياها، با فراموش كردن وزش خاطرات ، در جريان طبيعي ( 1938) فرياد خطر سردارد تا تاثر بي پايان خود را از اين زمانه كر، كه فريادهاي جانخراش را زير ويرانه هاي آزادي دفن مي كند ابراز دارد :

بنگر تلاش معماران ويرانه ها را

توانگرند و آرام و آراسته و نفرت زا

اما به جان مي كوشند تا يگانگان جهان باشند

در كنار آدميند و سراپايش را فضله باران مي كنند....

در گرماگرم اشغال( اشغال فرانسه در جنگ جهاني د وم توسط هيتلر) است كه شاعر با يقين كامل از "فرياد هايي كه سرود مي خوانند " سخن مي گويد زيرا كه " انسان رهيده از گذشته خاموش خويش با برادر چهره برابر مي نمايد- و عدالت را بال پرواز مي دهد" آنگاه مي سرايد :

تنها روياهاي بيگناهان

تنها يك زمزمه، تنها يك صبح

و فصل ها به هماهنگي .....

در آغاز سال 1940، الوار ، دل بر نكنده از پاريس محبوب ، خواري ديده ، گرسنگي كشيده در زمستان هاي جنگ ، مي دانست كه وطني ديگر نخواهد داشت ، جز همين آزادي ، كه در مناجاتي مشهور خوانده شده است و فرانسيس پولنك آهنگ آن را ساخته و به ده زبان يا بيشتر ترجمه شده و در دوران مقاومت  اروپا براي نوشتن بر سنگ هاي گور نيز به كار رفته است .

روي دفتر هاي دبستانم

روي سه پايه ام و روي درختان

روي شن ، روي برف

نام تو را مي نويسم

.....  بر پيكر سنگ دله و مهربانم

بر گوشهاي افراشته اش

بر پاهاي ناهموارش

نام تو را مي نويسم

روي هر پيكر موافق

بر پيشاني يارانم

روي هر دستي كه دراز شود

نام تو را مي نويسم .

........."آزادي "

پاريس اشغال شده ، جايي كه در آن " گرسنگي ، بينوايي و عشق " حكومت مي كرد ، اين ترانه را در او بر انگخت:".... شهر در مشتهامان چون زنجيري گسسته ، شهر در جشمهامان چون چشمي به تماشان نشسته ، شهر چون منظومه اي كه دهان به دهان رود .

شهر همانند

شهر شفاف ، شهر بيگناه،

شهر ماندگاري كه در آن پيروزي بر مرگ را زيسته ام .

احساس الوار هميشه دقيق و صميمي است و اغلب دلپسند . وزن شعر او با تحريك عاطفي آن سازگار است ، ذوقش اما هميشه قابل اعتماد نيست . احساسي عميق بايد او را در برگيرد تا از غمي بزرگ شعري بزرگ بيافريند . آري ، وطن ، دوستاني كه دشمن مي كشدشان و مرگ همسر ، او را با فريادهاي فراموش نشدني اش از جا به در مي كنند:

زندگي مان ، كه بر تو به سر آمد ، در كفن پيچيده شد ....

زندگي مان ، مي گفتي چنان سرمست از زيستن ....

اما مرگ تعادل زمان مرا گسسته است ....

مرگ آشكارا از كيسه من مي خورد و مي آشامد ...

****

تو كه پاره تنم بودي ، روان روشنم بودي

تو كه هميشه خواسته بودم ، تو را كه ساخته بودي مرا

تاب نياوردي ، نه ستم را و نه دشنام را ...

هواي آزادي به سر داشتي ، تو را پي خواهم گرفت .

nouveau année

 

Bonne et heureuse

 

 

 

année

 

 

 

la fait de

 

 

 

Norooz