مرگ گاورش

مرگ گاورُش

ويكتور هوگو

بينوايان

 

گاورُش كودكي بود بسيار متحرك ، شاداب و لوطي مآب او نمونه اي بود از كودكان پاريسي.  گاورُش سرو صورتي نا مرتب و ژوليده ولي شاعرانه داشت او بينوا و بيسواد بود .

هنگام انقلاب كه ويكتور هوگو قهرمانان كتاب خود را مانند ژان والژان ، ماريوس و غيره در سنگري جمع كرده بود ، گاورُش نيز در جمع آنان بود . آنها مدافعين انقلاب بودند و در مقابل گارد دولتي و ژاندارم ها قرار داشتند كه آنها را به گلوله بسته بودند . آنها نيز با گلوله پاسخ مي دادند ولي كم كم تجهيزات انقلابيون مخصوصا فشنگ آنها رو به كمبود مي نهد. لذا گاورُش تصميم مي گيرد از سنگر خود خارج شده و از كشته شدگان به جمع آوري فشنگ بپردازد او سبدي را كه به دست داشت به دندانش داده ، خميده و چهار دست و پا از سنگر خارج و از جنازه اي به جنازه ديگر سبد خود را پر نموده و مي خواهد به سنگرش برگردد در اين هنگام ناگهان تيري از صف دشمن رها شده و به جنازه اي كه آنجا بود مي خورد . گاورُ شكه اين را مي بيند سكوتش را شكسته و به طعنه مي گويد ، آفرين بر شما مرده را كشتيد . اين را كه مي گويد سبد خود را برداشته و به سوي سنگرش روان مي شود اما تيرهايي به سوي او رها مي شوند و يكي از آنها به سبد مي خورد و آن را واژگون مي كند . گاورُ شاز جاي خود بلند شده ، دستش را به كمرش گذاشته و با موهاي بر باد داده با آواز شروع به خواندن ابياتي مي كند:

اين تقصير روسو و ولتر است

كه بينوائي از صفات من است

و شادابي و زنده دلي در ذات من است

در اينجا ويكتور هوگو از زبان گاورُش به اين دو نويسنده بزرگ فرانسوي مي گويد كه آنها مي خواستند جامعه را اصلاح كنند ولي موفق نمي شوند و گاورُش با وجود سن كمي كه داشت مجبور بود جانم را به كف دست گذاشته و در سنگر حضور پيدا كند . منظره جنگ وحشتناك بود و انسان تنش به لرزه مي افتاد ولي گاورُ ش بي اعتنا و شاداب آواز مي خواند و دشمن را به استهزاء مي گرفت. او بلند مي شد، مي نشست ، مي پريد و شاداب به جمع كردن فشنگ مي پرداخت. او كودك عجيبي بود و ترس در قاموسش معني نداشت . او با مرگ ، قايم موشك باز ي مي كرد تا بالاخره قضا كار خود را كرد و تيري از صف دشمن رها شده و به او اصابت كرد و او چرخي به دور خود زد و به زمين افتاد اما باز او از مرگ نترسيد و بلند شد . روي زمين نشست و آنگاه او رو به تير انداز كرده و بيتي را به آواز شروع نمود:

اين تقصير كيست؟

كه من به زمين افتاده ام

و دهانم با خاك يكسان گشته است .

هنوز آواز از دهان او نيفتاده بود كه تيري از پيكان تير انداز اول به سوي او رها شد و به او اصابت كرد طفلك با اين تير به زمين خود و براي هميشه خاموش گشت و روح بزرگ يك انسان كوچك به آسمان ها پرواز كرد .

فرض کنید این عکس گاورشه

 

kw-boy

معجزه

 

 

 

خوليو كرتازار

آرژانتين 1914-1984

 

خوليو كرتازار متولد بروكسل آرژانتين ، بيشتر دوران كودكي خود را در آرژانتين سپري كرد .

در سالهاي دهه ي 50 زير فشار رژيم پرون ، براي هميشه به پاريس كوچيد و

 

تابعيت فرانسوي را بدست آورد و سالهاي سال مترجم يوسنكو بود.

 

 

داستاني كاملا واقعي

روزي عينك مردي به زمين افتاد

از برخورد شيشه هاي عينك با زمين ، صداي گوشخراشي برخاست.

مرد با ناراحتي خم شد تا خرده شيشه ها را جمع كند

زيرا پول زيادي براي عينكش پرداخته بود؛

اما در كمال تعجب ، آن را سالم يافت ،

با خود انديشيد : معجزه شده است.

***

اكنون مرد ، شكرگزار و ترسيده

اين واقعه را اخطاري دوستانه تلقي كرده است ،

پس قبل از هر كاري به عينك فروشي مي رود،

و جاعينكي محكمي مي خرد ، لايي دار و دو جداره.

پولي را كه براي آن پرداخته نوعي صرفه جويي مي داند:

خطر را براي هميشه از  عينكش دور كرده است

يك ساعت بعد ، جاعينكي از دستش سقوط مي كند ،

او آرام و بدون هيچ دلهره خم مي شود و درون جعبه

شيشه ها را خرد خاكشير مي يابد ، مدتها طول مي كشد تا به خود بفهماند

كه هرگز نمي توان از مشيت الهي سر در آورد و در واقع معحزه اكنون اتفاق افتاده است .