جن اثر آلن رب گری یه
آلن رب گرییه و رمان "جن"

آلن رب گرييه در سال 1956 در گفتگويي با روزنامهي ال/ اكسپرس آشكارا اعلام نمود كه جوهر رمان، خودِ زندگي است و چنين گفت :
"مايهي رمان از هر مقولهاي كه باشد به نظر ميرسد با تمامي انسانيت سروكار دارد: با عشق و ترس، مكان و زمان، سكوت و مرگ، و غيره. اينها عنصرهاي هر شكل از زندگي است. آگاهي از اين عنصرها به آگاهي از خود مربوط است و اين عمل محدود به رماننويسان نميشود . تكنيكهاي رمان، چيزي نيست مگر شكلي كه رماننويس ابداع ميكند تا به آنچه نخست به نظر ميرسيد با تجزيه و تحليل سر ناسازگاري دارد، تجسّم و ثبات و نظم دهد ."
اين گفتوگو را ياد آوري كردم تا دربارهی رمان "جن" چيزهايي بنويسم. رماني كه آدم را غافلگير ميكند، درست مانند شخصيت رب گرييه؛ كه هر گاه ميخواهد از نظريهي ادبياش دفاع كند ما را در مقابل حرفهاي تازهاي قرار ميدهد. گرچه بعد از پنجاه و اندي سال نظريهي او در فرانسهي امروز خريداري ندارد، اما براي ما كه هميشهي خدا از دنيا عقبيم و تازه داريم از رمان "جن" لذت ميبريم، شنيدني است .
درونمايهی تمام آثار رب گرييه بازيابي دنياي اشياء است. دنيايي كه رابطهی آدمها را در چرخهي دنياي سرمايهداري و افسون جامعهي مصرفي رقم ميزند. اما لوسين گلدمن در كتاب خود (هواداري از جامعهشناسي قصه) نگاهي هوشمندانه به زمينهی اجتماعي اين قصهها دارد، و وفور اشياء در قصهي نو را دليل روشننگري نويسندگان تازه و مطابق با پيشگويي فلسفهي علمي ميداند. به موجب اين فلسفه، جهان سرمايهداري به تدريج در تسخير اشياء در ميآيد و: ‹‹مبادلات و روابط اجتماعي را تعيين ميكند و ارزش سوداگرانهي اشياء جانشين ابتكار فردي ميشود. مردم زمان ما شيفتهي اشياء گشتهاند، غافل از اينكه اشياء جاي انسان را تنگ كرده است ."
با توجه به شكست دوران نخست رمان نو و كشف دوبارهي آن توسط منقدان غير سنتي، هنوز اين ژانر ادبي در هالهاي از ابهام بهسر ميبرد. كشف ساختار روايي اين گونهي ادبي ما را به اسلوب و چشماندازهاي تازهاي در نقل داستان پيوند ميزند و نمونههاي در خور ستايش آن را، بدون شك، ميتوان در آثار كلود سيمون، ناتالي ساروت، ميشل بوتور و آلن رب گرييه جست. گرچه در ابتداي امر اغلب منتقدان نو ستيز بدون توجه به سبك و سياق چنين جنبش ادبي، اذهان جماعت خواننده را به جنبههاي پيشپاافتادهاي معطوف داشتند تا به شيوههاي بالزاكي بهاي بيشتري بپردازند. در آن زمان، در اوج جدلهاي قلمي، رب گرييه مينويسد: "نخست بايد پذيرفت كه توصيف يك بدعت نيست. قصههاي نويسندگان بزرگ قرن نوزدهم فرانسه، و به ويژه پيشاپيش آنها قصههاي بالزاك، سرشار از خانه، اثاث خانه و لباسهايي است كه مفصلاً و دقيقاً وصف شده اند. از توصيف چهرهها و اندام، چشم ميپوشيم… و اين توصيفات هدفي جز اثبات دنياي بيرون از ادبيات نداشت…" منتقدان سنتي نميتوانستند نگاه درونگراي آثار مدرن را بپذيرند و بهطبع، اين دسته از آثار را ماليخوليايي و ضد قصه ميدانستند.
بيشترين آثاري كه در تيررس منتقدان سنتي قرار ميگرفت، آثار رب گرييه بود. و شايد بيجا نباشد كه در اين برهه از زمان، خودِ رب گرييه از آثارش مشهورتر بود. او حتا در اين زمينه گله كرده بود كه: "وقتي مد روز بودم، كسي كتابهايم را نميخواند؛ وقتي شروع كردم به جلب خواننده، ديگر از مد افتاده بودم."
رمان "جن" با يك پيشدرآمد نقدگونه از شخصيت سيمون لوكور آغاز ميشود، كه در اين پيشدرآمد، واقعبودن هر اتفاقي مورد شك و شبهه قرار ميگيرد. ما به عنوان خوانندهاي كه ميخواهد به يك هويّت مسلّم و واقعي از سيمون لوكور برسد؛ ناگهان با يك پازل بههمريخته روبهرو ميشويم كه با روايت قصه، در زمان گذشته، هويّتها مخدوش ميگردد و در راستاي فضاسازي رمان، همهچيز در لايهاي رازآميز پنهان ميماند. اگرچه رب گرييه خود را رماننويسِ زمان حال ميداند، اما با كشاندن اين موضوع به زمان گذشته، آن هم به روش كلاسيك نقلِ داستان، ميخواهد شيوهي بيان خود را در حيطهي ديگر، خصوصاً بهكارگيري دستور زبان كه (افعال در آن به ترتيب كلاسيك چهار روش صرف) و يا (زمانها و وجهها كه تا جايي كه امكان داشته بهطور كامل طبقهبندي شدهاند، از زمان حالِ اخباري تا وجه التزامي، و از آيندهي بعيد تا وجه شرطي…) همه مورد استفاده قرار دهد تا ما را به درون چرخشهاي زماني و مكاني بكشاند .
در اين رمان، سيمون لوكور با نام واقعي روبن كورسيمو و بعدها با يك نام تحميليِ بوريس كورشيمن، مهندس الكترونيك، متولد كيیف (كه كارشناسان شهرباني كل تأييد ميكنند اين مدرك كاملاً قلابي است) طبق در خواست يك آگهي چاپشده، به محل مورد نظر ميرود. اين مكان يك انباري با اشياء بهدردنخور و پر از ابزار اسقاطي نظير ماشينهاي قديمي، اسكلتهاي فلزي و آهنپارههاي رنگ و رو رفته است. بهطبع، در اينجا كسي منتظر اوست. اين جوان، دختري است در لباس مردانه، كه سعي دارد در برخورد اول جنسيت خود را پنهان دارد. نام او جين است اما راوي از او ميپرسد كه: شما بايد آقاي ژان باشيد؟ اسم من موريس است (اسم رمز سازماني) و دختر عليرغم پوشش مردانه، با صدايي خوشآهنگ خود را جين معرفي مي كند. بوريس به طبقهی دوم راهنمايي ميشود. در اين طبقه نيز همه چيز شبيه طبقهی همكف است. در همين طبقه به دختري برخورد ميكند و با او حرف ميزند و او نيز دختري به نام لورا را، كه مسلح ميباشد، به او معرفي ميكند. اين دختر پوششي مردانه دارد و با همان لحن و صداي لطيف با او حرف ميزند؛ اين دختر نيز شباهت شگفتانگيزي به جين دارد. داستان با شروعي وهمانگيز و كابوسوار، ما را به مدخل يك سازمان سرّي و رمز آميز ميكشاند كه همه سعي دارند هويت خود را پنهان نگاه دارند. بوريس درمييابد كه براي يك مأموريت ويژه از طرف آن سازمان انتخاب گرديده است. او به يك كافه راهنمايي ميشود و در آنجا با يك دانشجوي قلابي برخورد ميكند كه كت قرمز پوشيده، و او موريس را به يك نشاني ديگر ميفرستد: «كوچه اي كه در جستوجويش هستيد، سومين كوچه، سمت راست توي همين خيابان.» در اينجا هدفِ آن مأموريت سري آشكار مي گردد: او بايد مسافري را كه با ترن ساعت نوزده و دوازده دقيقه از آمستردام به پاريس ميآيد زير نظر بگيرد. رب گرييه اين صحنههاي بهظاهر ساده را در آغاز رمان قرار ميدهد. ما پس از ترك تكتك آن مكانها به گونهاي شگفتانگيز، بار ديگر، همچون يك تردستي زيركانه، به همان مكانها بر ميگرديم (ما و راوي). در اين چرخش وهمانگيز درمييابيم كه به درون يك بازي از پيش تعيينشده پرتاب شدهايم. گذر از آنهمه اتفاقات پيدرپي، چیزي جز يك فريبِ سرّي نبوده است. دريافت واقعيت، و تعليقي كه ناگزير ما را اندكاندك به عمق اين ماجرا ميكشاند؛ رازها را برملا ميسازد و بارها توسط راوي داستان درهم شكسته ميشود، و ما در اينهنگام با هويتهاي ديگري روبهرو ميشويم كه ريخت قصه را تهديد ميكند. ژان، پسربچهاي كه مرده يافت ميشود و خواهرش ماريِ هفتساله، كه خود را شوهرِ ژان معرفي ميكند، بهگونهاي مرموز ما را در يك بازي كودكانه سهيم ميکنند. در خانهی ژان و ماري، با يك تصوير و يك نامه روبهرو ميشويم؛ تصويري از يك ملوان نيروي دريايي كه در دريا غرق شده و نامهاي از او خطاب به موريس، كه برجا مانده است. ابتدا بچهها، موريس را همان ملواني ميدانند كه پدرِ خودِ آنها بوده است (آنها خود را فرزندان موريس معرفي ميكنند). از سويي ديگر، نامهي مردِ مرده را نامهاي خطاب به او ميدانند. در اينجا محتواي نامه خط داستان را تغيير ميدهد؛ و از اين اتفاقات به وفور در داستان ديده ميشود. در اين لحظات است كه ما درمييابيم با هر اتفاقي به جاي اولمان برگردانده ميشويم و از شنيدن صداهاي تكراري و بوهاي آشنا، برآشفته ميشويم (رب گرييه دارد با ما شوخي مي كند؟!). وقتي كه محتواي نامه آشكار ميگردد و موريس در مييابد كه مسافري در كار نيست و قرار نبوده كسي از آمستردام وارد پاريس شود (دقت كنيم كه راوي در كوچهاي به نام آمستردام ساكن است)، ما ناخودآگاه وارد مدار ديگري از يك بازي سرّي ميشويم. اين بازيها ما را تكهتكه ميكند و به جلو ميبرد. پس همهچيز مهيا گرديده تا موريس (و حتا خواننده) جذب يك سازمان مخفي گردد. بعد از گذر از يك بازي خيالبافانهي كودكان، او به يك گردهمايي محرمانه برده ميشود تا با تدبير سازمان، نقش ديگري ايفا نمايد: نقشِ مرد كوري با عينك سياه و عصاي سفيد. در اين گردهمآيي، جين سخنراني ميكند و خطمشي سازمان را توجيه مينمايد. راوي نميتواند او را ببيند چون به او اجازهي چنين كاري داده نميشود. اهداف اين سازمان سري بينالمللي، تقسيمبندي تلاشها و كارهاي بزرگِ بشردوستانه است. سراسر اين سالن پر از آدمهاي كور است كه يحتمل همهی آنها سرنوشتي نظير موريس داشتهاند. به آنها گفته ميشود كه همهي افراد به مؤسسهي مبارزه با امپرياليسم ماشينيزم پيوستهاند. سيمون در مييابد كه با جذبِ در اين سازمان، آزادي خود را از دست داده است، و در راهي قدم گذاشته كه ـ بهترين ـ نيست. او با خود ميانديشد كه از اين پس بايد نقش مرد كوري را بازي كند كه ديگر قادر به پنهانكاري نيست؛ و اين شرح وظايف جديد، او را ميترساند؛ چرا؟ چون از اين به بعد بايد از سوي ردههاي بالا كنترل شود: موريس بايد از ديدن ديگران محروم باشد، اما ديگران اين اجازه را دارند كه او را زير نظر داشته باشند.
در اتفاق ديگري كه كه ژان عصاكش ِ او ست، ژان سكندري ميخورد و بر زمين درميغلتد. او براي كشف اين حادثه عينك خود را بر ميدارد و با كمال تعجب خود را در مكاني ميبيند كه قبل از آن، آن مكان را تجربه كرده و اين حادثه را از سر گذرانده است (ما بار ديگر به ابتداي داستان سقوط ميكنيم). موريس حركاتش را تكرار ميكند و همچون صحنههايي كه پشت سر گذاشته است، بار ديگر ژان را به خانهاي ميبرد. در اين مكان با دختري آشنا ميشود كه نامش جين است. اين دختر در حين برخورد با چنين اتفاقي همان اعمالي را انجام ميدهد كه ماري انجام داده بود. جين، ژان را نميشناسد. او دربارهی ژان اطلاعاتي جادويي ميدهد .
در سير اين ماجرا، كه ما از مكاني به مكان ديگر ميرويم، و انگار كه در اين سفر وهمانگيز لتوپار شدهايم، با اشياء جديدي آشنا ميشويم كه گويي، قبل از اين، از همهي آنها گذر كردهايم، البته نبايد فراموش كرد كه گاه، در سيري معكوس، اشياء نيز، با اقتدار، از ما گذر كرده است .
مكانها همه، شبيه هماند و ما مجبوريم كه ديالوگهاي تكراري خود را در مكانهاي تكراري دنبال كنيم (كه اين از شگردهای رب گرييه است). زمان در اين رمان وظيفه دارد كه ما را با هر جهشي به گذشته پرتاب كند. در هر پرتاب، چيزي از ما گذر ميكند و دانايي بيشتري به سراغمان ميآيد. در اينجا جين را مرده مييابيم؛ مردهاي كه ادعا دارد ميتواند همه چيز را احساس كند. موريس (سيمون) عكس مرد ملوان را بار ديگر ميبيند كه به خود او شبيه است؛ و ممكن است اين عكس متعلق به آيندهي خود او باشد (آيندهاي كه احتمالاً خواهد آمد). زير عكس، خط موريس ديده ميشود و او خط خود را مي شناسد. موريس درمييابد كه وارد آيندهاي رازآميز شده است. آيا آينده همان گذشته است؟ آيا براي عبور از گذشته، بايد از آينده عبور كرد؟ يا شايد بالعکس. موريس با ديدن عكس خود كه مزين به نوار مشكي است در مييابد كه مرده است؛ مرگي نه در زمان گذشته يا حال، بل در آيندهاي كه آمده است و قصه در بستر آن دارد ميجوشد .
همانگونه كه نويسنده ، زمانها، مكانها، اشياء و هويتها را دگرگون ميكند و همچون پازلي آن را بههم مي ريزد؛ در فصل آخر رمان جنسيت راوي نيز دستخوش اين تغيير قرار ميگيرد و ما شاهد روايت داستان از زبان زني هستيم كه سيمون لوكور را ميشناسد. اين زن ميگويد: «ملاقاتمان به شيوهاي عجيب و در عين حال معمولي، به كمك آگهي كوچكي صورت گرفت كه در روزنامهاي خوانده بودم. هر دو در جستوجوي كار بوديم…» اين زن ادعا دارد كه سيمون در تمام مدتي كه با او بوده، همه، داستانهاي تخيلي تعريف ميكرده و او را از كوچههايي عبور ميداده كه احتمالاً داستانهايش روزگاري در همان مكانها اتفاق افتاده بود .
در پيآمد داستان، رب گرييه مينويسد حكايت سيمون لوكور را در فصل هشتم، كه يك زن نوشته است، هيچكس باور ندارد كه كسي غير از خود سيمون باشد: «حكايت سيمون لوكور به همينجا خاتمه مييابد. ميگويم "حكايت سيمون لوكور"؛ زيرا هيچكس - نه از طرف ما و نه از طرف پليس - باور ندارد كه فصل هشتم، كه روايتگرش زن است، از طرف كس ديگري جز سيمون نوشته شده باشد: چون چه از نظر قواعد دستوري و چه از نظر منطق مسيرها و تغيير جهتهاي ناگهاني روايت، خيلي آشكارا با ساير فصلها جور در ميآيد ."
رمان "جن"، با ترجمهي درخور ِ توجه پرويز شهدي، كه قبلاً دو اثر از همين نويسنده به نامهاي "پاككنها" و "سال گذشته در مارينباد" را ترجمه كرده است، صورت پذيرفته و توسط انتشارات دشتستان به چاپ رسيده است.
صبر کنید در برابر مشکلات, در برابر نعمت های خدا و در برابر معصیت خدا.